
$$_____________________________$$
$$_____________________________$$
$$_________$$$$$$$$$$__________$$
$$___________$$$$$$____________$$
$$___________$$$$$$____________$$
$$___________$$$$$$____________$$
$$___________$$$$$$____________$$
$$___________$$$$$$____________$$
$$___________$$$$$$____________$$
$$___________$$$$$$____________$$
$$___________$$$$$$____________$$
$$___________$$$$$$____________$$
$$_________$$$$$$$$$$__________$$
$$_____________________________$$
$$_____________________________$$
$$______$$$$$_______$$$$$______$$
$$____$$$$$$$$$___$$$$$$$$$____$$
$$___$$$$$$$$$$$_$$$$$$$$$$$___$$
$$___$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$___$$
$$____$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$____$$
$$______$$$$$$$$$$$$$$$$$______$$
$$________$$$$$$$$$$$$$________$$
$$__________$$$$$$$$$__________$$
$$___________$$$$$$$___________$$
$$____________$$$$$____________$$
$$_____________$$$_____________$$
$$______________$______________$$
$$_____________________________$$
$$_____________________________$$
$$___$$$$$$$$$_____$$$$$$$$$___$$
$$_____$$$$$_________$$$$$_____$$
$$_____$$$$$_________$$$$$_____$$
$$_____$$$$$_________$$$$$_____$$
$$_____$$$$$_________$$$$$_____$$
$$_____$$$$$_________$$$$$_____$$
$$_____$$$$$_________$$$$$_____$$
$$_____$$$$$_________$$$$$_____$$
$$_____$$$$$$_______$$$$$$_____$$
$$______$$$$$$_____$$$$$$______$$
$$________$$$$$$$$$$$$$________$$
$$__________$$$$$$$$$__________$$
$$_____________________________$$
$$_____________________________$$
$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$
این مطلب توسط ×*غریبه*× *نظر*یادت*نره* روز پنجشنبه 1390/12/4 در ساعت 01:53 نوشته شد | نظرات()
.:: محاله::.

پا به خواب تو گذاشتم بس که بیداری کشیدم
من چقدر حوصله کردم تا به خواب تورسیدم
کاشکی دوست داشتنای ماعشقای همیشگی بود
قلب و فانوس های روشن دنیاباغ شیشه ای بود
پشت خنده ی من گریه پشت گریه ی توخنده
کی تو این بازیه تازه دل کهنه می پسنده
باتو بارونیو عاشق زیر چتری که خیاله
چقد این قصه قشنگه چقد این لحظه محاله
می پرسی تو را دوست دارم؟
حتی اگر بخواهم پاسخ دهم نمی توانم
مگر می شود با کلمات ، احساس دستها را بیان کرد؟
مگر ممکن است با عبارات شرح داد که آن زمان که با دیدگان پر اندیشه و روشن بین به من می نگری چه نشاط و
لطفی دلم را فرا می گیرد ؟
می پرسی تو را دوست دارم ؟ مگر واقعا" پاسخ این سوال را نمی دانی ؟
مگر خاموشی من ، راز دلم را به تو نمی گوید ؟
مگر آه سوزان از سر نهان خبر نمی دهد ؟
راستی آیا شکوه آمیخته به بیم و امید ، که من هر لحظه هم می خواهم به زبان آورم و هم سعی می کنم که از
دل بر لبم نرسد ، راز پنهان مرا به تو نمی گوید ؟
عزیز من ! چطور نمی بینی که سراپای من از عشق به تو حکایت می کند ؟
همه ذرات وجود من با تو حدیث عشق می گویند ، بجز زبانم که خاموش است:: نمیتــرســـم::.
من از قصه زندگی ام نمی ترسم
من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.
ای بهار زندگی ام
اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست
اکنون که پاهایم توان راه رفتن ندارد
برگرد
باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را
باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا
باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.
بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم
بدان که قلب من هم شکسته
بدان که روحم از همه دردها خسته شده.
این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.
بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام
خالصانه دوستت دارم امید

باز هم گرما به سرزمین سرده وجودم باز گشت و باز هم قلب کوچکم شروع به تبیدن کرد .من ادعای عشق نمی کنم چه کنم نمی توانم .شاید زندگی دوباره لبخندی به رویم زد لبخندی به وسعت دل تمام عاشقان لبخندی نابایان ولی من هنوز ادعای عشق نمی کنم حتی اگر چشمان بی فروغم باز هم به روی دیدگان زیبایت گشوده شود .بگزار....... بگزار در تنهایی نفس بکشم و تا عمق وجودم احساس آرامش کنم.
دستانم گرمی دستانت را می خواهد پس دستانم را به تو میدهم
قلبم تپش قلبت را می خواهد پس قلبم را به تو میدهم
چشمانم نگاه زیبایت را می خواهد پس نگاهم از آن توست
عشقم تمامی لحظات تو را می خواهند وبرای با تو بودن دلتنگی میکنند
دل من همانند آسمان ابری از دوری تو ابری است
درخشش چشمانم همانند خورشید درخشان انتظار
چشمانت را می کشند پس بدان اگر پروانه سوختن شمع را فراموش کند
من هرگزفراموشت نخواهم کرد.
عاشـــــــقـــــــــانـــــــه دوســــــتت خواهــــــــــم داشـــــــــــت امـــــید.

تو همونی که تو خنده هام شریــکی
افـکار پـوچ بـاشـد! ولـی از هـر حقیـقتـی بیشتـر مـرا شکنجــه مـی کـند.
کاش می تونستم چشمانم رو تهدید کنم تا به خاطر تو اشک حسرت نبارن وکاش می تونستم عشق رو فراموش کنم... عاشقی تو این دوره معنایی نداره دیگه نمی خوام عاشق باشم اما نمیشه می خوام عشق رو فراموش کنم اما نمی تونم... آخه میگن هر کی عاشق نباشه آدم نیست...
توی درد و غصه ها واســـم طبـــیبی
تو همون رویـای پـاکی که توی شبــهای من بود
که توی شبـهای من بـود
از خدا میخوام همیشه که کنـار تو بمونم
شمع باش پروانه میـشم تا کنـار تو بـسوز
وقتی چشـمات گـریه میکرد ارزوم بـود که بمیرم
کـاش بودم کنـارت ای گـل تا که دستـات رو بـگیرم
زنــده بـگــور
این مطلب توسط ×*غریبه*× *نظر*یادت*نره* روز یکشنبه 1390/11/30 در ساعت 02:04 نوشته شد | نظرات()
چشمانت را برای زندگی می خواهم اسمت را برای دلخوشی می خوانم دلت را برای عاشقی
می خواهم صدایت را برای شادابی می شنوم دستت را برای نوازش و پایت را برای همراهی
می خواهم عطرت را برای مستی می بویم خیالت را برای پرواز می خواهم و خودت را نیز
برای پرستش...
من هنوز تو را دارم...
گاهی كه دلم...به اندازه ی تمام غروبها می گیرد...
چشمهایم را فراموش می كنم...
اما دریغ كه گریه ی دستانم نیز مرا به تو نمی رساند...
من از تراكم سیاه ابرها می ترسم و هیچ كس...
مهربانتر از گنجشكهای كوچك كوچه های كودكی ام نیست...
و كسی دلهره های بزرگ قلب كوچكم را نمی شناسد...
و یا كابوسهای شبانه ام را نمی داند...
با این همه ، نازنین ، این تمام واقعه نیست...
از دل هر كوه كوره راهی می گذرد...
و هر اقیانوس به ساحلی می رسد...
و شبی نیست كه طلوع سپیده ای در پایانش نباشد...
از چهار فصل دست كم یكی كه بهار است...
من هنــوز تورا دارم....
.:: تو رو میخوام ::.
وقتی خورشید میره تا چشماشو رو هم بذاره
رنگ خورشید غروب چشماتو یادم میاره
همیشه غروب برام عزیز و دوست داشتنیه
واسه اینکه رنگ خوب چشمای تو رو داره
غروبا قشنگن ، با چشات یه رنگن
قشنگ ترین غروبو تو چشای تو می بینم
تموم عالمو پر از صدای تو می بینم
تو چه پاکی ، تو چه خوبی
تو شکوه یه غروبی
مث دریای پر آواز جنوبی
تو برام دیدنی هستی مث دریای جنوب
که پر از رازی و آوازی و قصه های خوب
دیدنت برای من همیشه تازگی داره
مث جنگل مث ساحل ، مث دریا تو غروب
گفتم : تنهام . . نصیحت کرد . . گفت : نا امیدی گفتم : نا امید نیستم ، تنهام گفت : تنهایی قشنگه گفتم : از این قشنگی میترسم گفت : نترس نمیمیری گفتم : کسی کنارم نیست گفت : من هستم ، نصیحتت میکنم ، گوش کن حالت بهتر میشه گفتم : سهم من از همه چیز دنیا شده همین تنهایی . . گفت : خدا هم تنهاس گفتم : من که خدا نیستم . . . داشت فکر میکرد چند تا کلمه جور کنه و نصیحتم کنه دیگه چیزی نگفتم . . ساکت شدم . . . بدون حرکت . . . . چند لحظه ای میشد . . که مرده بودم . . . . . . .
هوا خواه تو ام جانا و میدانم که می دانی
که هم نادیده می بینی و هم ننوشته می خوانی
ملامتگو چه دریابد میان عشق و معشوق
نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی
دوست دارم در سرزمین قلبم خانه ای
بسازم که پنجره هایش هیچ گاه از دیدن تو سیر نشوند.
:: همش من ::.
من هر روز و هر لحظه نگرانت می شوم که چه می کنی !؟
پنجره ی اتاقم را باز می کنم و فریاد می زنم
تنهاییت برای من …
غصه هایت برای من …
همه بغضها و اشکهایت برای من ..
بخند برایم بخند
آنقدر بلند
تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را…
صدای همیشه خوب بودنت را
دلم برایت تنگ شده امید
دوستت دارم …
صدای چک چک اشکهایت را از پشت دیوار زمان می شنوم و می شنوم که چه معصومانه در
کنج سکوت شب ، برای ستاره ها ساز دلتنگی می زنی و من می شنوم می شنوم هیاهوی
زمانه را که تو را از پریدن و پرکشیدن باز می دارد آه ، ای شکوه بی پایان ای طنین شور انگیر
من می شنوم به آسمان بگو که من می شکنم ! هر آنچه تو را شکسته و می شنوم هر آنچه در
سکوت تو نهفته
براش بنویس دوستت دارم آخه می دونی آدما گاهی اوقات خیلی زود حرفاشونو از یاد
می برن ولی یه نوشته , به این سادگیا پاک شدنی نیست . گرچه پاره کردن یک کاغذ
از شکستن یک قلب هم ساده تره ولی تو بنویس .. تو ... بنویس
امشب گریه میكنم .گریه میكنم برا تو برای خودم برای تموم اونایی كه خواستن گریه كنن نتونستن. برا ی تمام اون چیزی كه خواستی ونبودم خواستم وبودی. امشب گریه میكنم به وسعت دریا به وسعت بیشه به وسعت دل عاشق.برای تو...برای تو....و به پاس احترام تمام تحقیرهایی كه از دیگران شنیدم وهنوز شكست نخوردم
نمی نویسم ..... چون می دانم هیچ گاه نوشته هایم را نمی خوانی حرف نمی زنم .... چون می دانم هیچ گاه حرف هایم را نمی فهمی نگاهت نمی كنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمی بینی صدایت نمی زنم ..... زیرا اشك های من برای تو بی فایده است فقط می خندم ...... چون تو در هر صورت می گویی من دیوانه ام
هنگامی كه دری از خوشبختی به روی ما بسته میشود ، دری دیگر باز
می شود ولی ما اغلب چنان به دربسته چشم می دوزیم كه درهای باز را
نمی بینیم
.:: برات دعا میکنم عشقم ::.




برات دعا می کنم دعا می کنم که:
هیچ گاه چشمهای کهربایی تو را در انحصار قطره های اشک نبینم
دعا می کنم که لبانت را فقط درغنچهای لبخند ببینم
دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا
و بوی بهار را داردهمیشه از حرارت عشق گرم باشد
من برایت دعا می کنم که گلهای وجود نازنینت
هیچ گاه پژمرده نشوند برای شاپرکهای باغچه خانه ات
دعا می کنم که بالهایشان هرگز محتاج مرهم نباشند
من برای خورشید آسمان زندگیت دعا می کنم که هیچ گاه غروب نکند
من برات دعا می کنم که...!؟
این مطلب توسط ×*غریبه*× *نظر*یادت*نره* روز یکشنبه 1390/11/30 در ساعت 02:02 نوشته شد | نظرات()
خداحافظ
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که منو از چشم تو میدید
اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده اس
نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده اس
خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رؤیا ها
بدونی بی تو و با تو، همینه رسم این دنیا
خداحافظ خداحافظ
همین حالا
خداحافظ
دفتری بود که گاهی من و تو
می نوشتیم در آن
از غم و شادی و رویاهامان
از گلایه هایی که ز دنیا داشتیم
من نوشتم از تو:
که اگر با تو قرارم باشد
تا ابد خواب به چشم من بی خواب نخواهد آمد
که اگر دل به دلم بسپاری
و اگر همسفر من گردی
من تو را خواهم برد تا فراسوی خیال
تا بدانجا که تو باشی و من و عشق و خدا!!!
تو نوشتی از من:
من که تنها بودم با تو شاعر گشتم
با تو گریه کردم
با تو خندیدم و رفتم تا عشق
نازنیم ای یار
من نوشتم هر بار
با تو خوشبخترین انسانم…
ولی افسوس
مدتی هست که دیگر نه قلم دست تو مانده است و نه من!!!
دوســـــــــــــــــــــــت دارررررررررررررررم همسرم


عاشقتم دیوونه وارررررررررررررررررررر

كی میای دلم تنگ شده زود بیا همنفس

خیلی خیلی دوست دارم چرا روزا دیر میره اخه كی میای
انتظارررررررررررررررررررررررررررررررر بسه

این مطلب توسط ×*غریبه*× *نظر*یادت*نره* روز یکشنبه 1390/11/30 در ساعت 01:59 نوشته شد | نظرات()
وقتی تو تکرار صحنه ها اسیر میشی!
وقتی اونقدر خسته میشی
که حتی از فکر کردن همه خسته ای!
وقتی کسی نیست که بفهمه چی میگی!
وقتی مطمئنی اونی که امروز میاد فردا میره!
وقتی مجبوری خودتم گول بزنی!
وقتی حتی شهامت خیلی از چیزارو نداری!
وقتی میدونی هیچ چیزو هیچکس خودش نیست!
وقتی میدونی همه چیز دروغه!
وقتی میدونی که نباید به هیچ قول و قراری اعتماد کنی!
وقتی میفهمی که نباید می فهمیدی!
وقتی روزگار یادت میده که باید سوخت و ساخت!
وقتی می خندی با اینکه کارت از گریه گذشته!
وقتی قراره هیچی جای خودش نباشه!
وقتی منتظر یه اتفاقی و اون اتفاق هیچوقت نمی افته!
وقتی نباید اونی باشی که هستی!
وقتی بهت می فهمونن دوست داشتن یه معماست!
وقتی تورو به خاطر صداقتت محکوم می کنن!
وقتی خوشحال میشن که غرورت بشکنه!
وقتی حرفاتو فقط دیوار میفهمه!
و در آخر وقتی از خستگیات خسته شدی...
میشی اینی که من الآن هستم!!!!!!اینجا زمین است رسم آدم هایش عجیب است! وگاهی یک دوست کاری میکنه که دلت بدجوری واسه دشمنت تنگ میشه ...!
خودشومیکند نمی فهمــــــه! احساس می کنم خالی ام هیچم.... خواب می گریزد از چشمم از فکر این که: " اگر تو نباشی " می لرزم از هراس.... مانده ام آیا که هیچ می دانی چه بی نظیری و پراکنده در ذرات ذهن من؟ و چه شگفت انگیزی و نازنین؟ کاش می دانستی چگونه بر دنیای احساس من چیره ای ای تو تعبیر ژرف ترین لایه های زندگی ام....... اکنون بدان که چه بسیار دوستت دارم چه بسیار تر از هر آن چه در دنیاست.
اینجا گم که مى شوى
به جاى اینکه دنبالت بگردند فراموشت مى کنند ...
زمستانی سرد کلاغ غذا نداشت تا جوجه هاشو سیر کنه , گوشت بدن

این اسمش دلــــــه!
اگر قرار بــــــود بفهمه که فاصله یعنی چــــــــی...
اگر قرار بــــــود بفهمــــه که نمیشــــه
میشد مغــــــــز!
دلـــــه...
گاهی اوقات در نیمه های شب
این مطلب توسط ×*غریبه*× *نظر*یادت*نره* روز یکشنبه 1390/11/30 در ساعت 01:54 نوشته شد | نظرات()

شبی غمگین تر از شبهای فرهاد قصه از حنجره ایست که گره خورده به بغض صحبت از خاطره ایست که نشسته لب حوض یک طرف خاطره ها! یک طرف پنجره ها! در همه آوازها! حرف آخر زیباست! آخرین حرف تو چیست که به آن تکیه کنم؟ حرف من دیدن پرواز تو در فرداهاست
به یاد لحظه های رفته بر باد
به یاد سروهای سبز و عاشق
نشستم گریه کردم تا شقایق
صدایم یک نیستان بی قراری
غروب و حسرت و چشم انتظاری
به یادت ای عزیز نازنینم !
شبی تنها و خاکستر نشینم
از آن آتش که شب را شعله ور کرد
چه بر جا مانده جز خاکستر سرد
شکفته یاد گل در گریه هایم
پر از حرفم اگر چه بی صدایم
به سوگت ای چراغ خانه ی دل
چو کولی ای روم ، منزل به منزل
که تا شاید ز تو یابم نشانه
ز تو ای شاعر هر چه ترانه
تو را می پرسم از اندوه مهتاب
که می گرید به روی بستر آب
تمام چشم را من جستجویم
مگر یابم تو را در روبرویم


انتظار تو کشیدم تا که برگردی دوباره
در غروب رفتنت ، لحظه هایم را شکستم
زیر بارون جدایی با خیال تو نشستم
پشت شیشه روز و شب ، دل به بارون می سپارم
من برای گریه هام ، چشمه ها رو کم می یارم
انتظار با تو بودن منو از پا درمیاره
ترس از این دارم که بی تو ، تا ابد چشام بباره

آن شب شب نحسی بود ...
با او تماس گرفت : چرا ؟ مگه من چی کار کردم ؟
دختر در جوابش : تو ... نه عزیزم تو خیلی پاکی ... ولی من ... تو لیاقتت بیشتر از منه ...
گفت : این حرفا چیه ؟ تو می دونی یا من ؟ من دوست دارم ... به خدا بدون تو می میرم ...
دختر گفت : این از اون دروغا بودا ... ولم کن ... ازت خسته شدم ... تو زیادی عاشقی ...
پسر : مگه بده آدم عاشق باشه ... ؟
دختر : آره واسه من بده ... عشق دروغه ...
پسر : نه به خدا من عاشقتم ...
دختر : ولم کن حوصلتو ندارم ...
پسر آهی کشید و گفت نه تو رو خدا نمی خوام از دستت بدم ...
صدای قطع شدن مکالمه آمد ...
تازه به خانه رسیده بود ... وارد اتاقش شد و با دیدن عکس او در پشت زمینه ی کامپیوترش ، اشکش جاری شد ...
آهنگ مورد علاقه ی او را گذاشت تا پخش شود ...
به اواسط آهنگ رسیده بود که بغضش ترکید ...
بود و نبودم ... همه وجودم ... آروم جونم ... واست می خونم ... دل نگرونم اگه نباشی بدون چشمات مگه میتونم ؟
گرمی دستات ... برق اون نگاه ... یادم نمیره طعم بوسه هات ... کاشکی بدونی اگه نباشی ... می شکنه قلبم بی تو و صدات ...
و می گریست ...
بدون شام خوردن به رختخواب رفت ... و با فکر او به خواب ...
ساعت 3:12 بامداد بود ... از جا پرید ... خواب او را دیده بود ...
بلند شد و روی تختش نشست ... به بی معنی بودن زندگی بدون او پی برده بود ...
نمی خواست دیگر با هیچ کسی باشد ... پیامکی ارسال کرد :
"
الان که این پیامک رو می خونی جسمم با تو غریبه شده ولی بدون روحم همیشه
دوست داره ، دیدار به روز بیداری بدن ها ... دوستت دارم ... بای "
به بیرون از اتاقش رفت ... داخل آشپز خانه شد ...
پنجره ی آشپز خانه به اندازه ی او بزرگ بود ...
داخل کوچه را نگاهی کرد ...
سکوت در کوچه ی ساختمانشان فریاد می کشید ...
پنجره را باز کرد ...
با باز شدن پنجره ، شب به داخل خانه نفوذ کرد ...
پاهایش را از پنجره بیرون گذاشت ... و بدنش هنوز لب پنجره بود ...
و وداع کرد ...
صدایی سرد از کوچه آمد ... ساعت 3:34 دقیقه بامداد بود ... جسمی به پایین افتاده بود ...
نخواست مزاحم کسی بشود برای همین نیمه شب را انتخاب کرد ...
و روحش به آرامش ابدی رسید و جسمش نسیب خاک شد ... همانطور که از خاک آمده بود ...
صبح مادرش قبل از اینکه به آشپز خانه برسد داخل اتاق پسر شد ...
پسر را نیافت ...
ولی گوشی او را در حال زنگ خوردن دید ...
تماس هایی پشت سر هم و بی وقفه از یک دختر ...
و ده ها پیام یکسان در گوشی دید که تازه از طرف دختر ارسال شده بودند :
" نه تورو خدا نه ... نمی خوام دیگه ازت جدا باشم .... فکر کن حرفای دیشبم فقط یه شوخی بود ...
تورو خدا ازم جدا نشو .... بخدا منم دوستت دارم "
زمان ارسال پیام ساعت 3:35 دقیقه ی بامداد بود ...
و مادر ... وارد آشپز خانه شد ... طبق عادت از پنجره به پایین نگاهی کرد ....


این مطلب توسط ×*غریبه*× *نظر*یادت*نره* روز یکشنبه 1390/11/30 در ساعت 01:52 نوشته شد | نظرات()
وبداند دراین دنیا عاشقی می زیست که روزی برایش سیبی ازدرختی افتاد، زمینی رویید، دانه ای بر
دلش جوانه زد وبی آنکه بداند عاشق شد.
اومی دانست ممکن است پایان این عشق خوش نباشد.

اومی دانست جاده ای که واردش شده بی انتهاست،اما می خواست برود.....تا انتها.
اوعاشق شده بودتمامی تلاشش این بود که شاید سرنوشت رانیزازپای درآورد.
به دامان خدابیفتد،که شاید سرنوشت طوری شودکه به اوبرسد.
تنهاتوشه اش کوله پشتی بود پرازتوکل، واحساس .
چشمهایش خیس خیس بود .جزمعشوق نمی دید.وافق روبرویش راه رابه اونشان میداد.
اوفقط یک چیز می دانست،او می دانست که می تواند، او می دانست که دستانش اهورایی ترین
مهربرای سجوداست.
او می دانست که همه وجودش لبریزاست ، لبریزازمعشوق.....وفقط یک چیزمی خواست،می خواست
که برود.
به ورای این حصارها،ازحصار تن می گریخت ،بندها راپاره کرد و رها شد.
به اوغبطه می خورد.
وعطرمعشوق را باذره ذره هستی خویش استشمام می کرد......................
این مطلب توسط ×*غریبه*× *نظر*یادت*نره* روز یکشنبه 1390/11/30 در ساعت 01:49 نوشته شد | نظرات()
خوابیدن در هر شب آسان است
ولی مبارزه با آن مشکل است
نشان دادن پیروزی آسان است
قبول کردن شکست مشکل است
حظ کردن از یک ماه کامل آسان است
ولی دیدن طرف دیگر آن مشکل است
زمین خوردن با یک سنگ آسان است
ولی بلند شدن مشکل است
لذت بردن از زندگی آسان است
ولی ارزش واقعی دادن به آن مشکل است
قول دادن بعضی چیز ها به بعضی افراد آسان است
ولی وفای به عهد مشکل است
گفتن اینکه ما عاشقیم آسان است
ولی نشان دادن مداوم آن مشکل است
انتقاد از دیگران آسان است
ولی خودسازی مشکل است
ایراد گیری از دیگران آسان است
عبرت گرفتن از آنها مشکل است
گریه کردن برای یک عشق دیرینه آسان است
ولی تلاش برای از دست نرفتن آن مشکل است
فکر کردن برای پیشرفت آسان است
متوقف کردن فکر و رویا و عمل به آن مشکل است
فکر بد کردن در مورد دیگران آسان است
رها ساختن آنها از شک و دودلی مشکل است
دریافت کردن آسان است
اهدا کردن مشکل است
خوندن این متن آسان است
ولی پیگیری آن مشکل است
حفظ دوستی با کلمات آسان است
حفظ آن با مفهوم کلمات مشکل است
1. راز عشق در تواضع است .
این صفت به هیچ وجه نشانه تظاهر نیست.
بلکه نشان دهنده احساس و تفکری قوی است.
میان دو نفری که یکدیگر را دوست دارند،
تواضع مانند جویبار آرامی است که چشمه محبت
آنها را تازه و با طراوت نگه میدارد.
2. راز عشق در احترام متقابل است.
احساسات متغیر اند، اما احترام دو طرف ثابت می ماند .اگر عقاید شریک زندگی ات با عقاید تو متفاوت است ،
با احترام به نظریاتش گوش کن .
احترام باعث می شود که او بتواند خودش باشد .
3. راز عشق در این است که به یکدیگر سخت نگیرید .
عشقی که آزادانه هدیه نشود اسارت است .
4. راز عشق در این است که هر روز کاری کنی که شریک زندگی ات راخوشحال کند ،کاری......
مثل دادن هدیه ای کوچک ،تحسین ،
لبخندی از روی محبت .
نگذار که جویبار محبت از کمی باران ، بخشکد.5. راز عشق در این است که رابطه تان را مانند یک باغ ، با محبت تزئین کنید .
بذر علاقه ها و عقیده های تازه رابکار که زیبایی بروید .
ضمنا فراموش نکن که باغ را باید هرس کرد ، مبادا
غنچه های گل پوشیده از علف های هرز عادت شود .
برای اینکه عشق همواره با طراوت بماند فباید به آن
مثل هنر خلاقانه نگاه کرد .
![]()
6. راز عشق در خوش مشربی است .
شوخی با دیگران را فراموش نکن ، در ضمن
مراقب شوخی هایت هم باش .
شوخی نا پسند نکن . شوخی باید از روی حسن
نیت باشد ،نه نیشدار .
7. راز عشق در این است که.....
حقیقت اصلی عشق ، یعنی تفکر را از یاد نبری .
آیا یک رابطه دراز مدت ، مهم تر از اختلافات
کوچک و زود گذر نیست ؟
8. راز عشق در این است که.....
مانع بروز هیجانات منفی در وجودت شوی ،
و صبر کنی تا خون سردی را دوباره به دست آوری .
با این که احساس جلوه الهام است ، اما شخص
عصبانی نمی تواند چیز ها را با وضوح درک کند .
قلبت را آرام کن .
تنها به این وسیله است که می توانی چیز ها
را آنگونه که هستند ، در یابی .
9. راز عشق در این است که.....
طرف مقابلت را تحسین کنی .
هر گز با فرض این که خودش این چیز ها رامی داند ،از تحسین غافل نشو .
مشکلی پیش نخواهد آمد اگر بار ها با خلوص نیت
بگویی : دوستت دارم .
گر چه احساسات بشری به قدمت نسل بشراست ، اما کلمات همواره تازه و جوان خواهند ماند .
10. راز عشق در این است که.....در سکوت دست یکدیگر را بگیرید .
کم کم یاد می گیرید که بدون کلام رابطه برقرار کنید .
این مطلب توسط ×*غریبه*× *نظر*یادت*نره* روز یکشنبه 1390/11/30 در ساعت 01:44 نوشته شد | نظرات()
باید خریدارم شوی تا من خریدارت شوم
و از جان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم
من نیستم چون دیگران بازیچه ی بازیگران
اول به دام آرم تو را وانگه گرفتارت شوم

آرزویم این است:
نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد
و به اندازه ی هر روز تو عاشق باشی
عاشق آنکه تو را میخواهد
و به لبخند تو از خویش رها میگردد
و تو را دوست بدارد
به همان اندازه که دلت میخواهد!!!

امروز هم گذشت با مرور خاطرات دیروز ...
با غم نبودنت وسکوتی سنگین
و من شتابان در پی زمان بی هدف
فقط می روم ... فقط می دوم ...
یاس ها هم مثل من خسته اند از خزان وسرما !
گرمی مهر تو را می خواهند
غنچه های باغ هم دیگر بهانه می گیرند !
میان کوچه های تاریک و غربت تنهایی ...
صدای قدم هایت را می شنوم
اما تو نیستی ...
فقط صدای مبهم
قول داده بودی که تنهایم نگذاری
همیشه با من باشی حتی اگر نبودی ...
یادت هست ؟؟؟
و رفتی وخورشید را هم بردی
و من در این کوچه های تنگ و باریک
سر گردانم ومنتظر ..
منتظر...
برگی از دفتر زندگی ام را ورق می زنم
و امروز به پایان دفتر زندگی ام نزدیک تر هستم ... !!!
گاه می اندیشم
کاش همنشین لحظه های بی قراریم
کسی جز تو نبود...!!!!
این مطلب توسط ×*غریبه*× *نظر*یادت*نره* روز یکشنبه 1390/11/30 در ساعت 01:42 نوشته شد | نظرات()
آرامش جاودانه می خواهم بر حسرت دل دگر نیفزایم آسایش بی کرانه می خواهم پا بر سر دل نهاده می گویم بگذشتن از آن ستیزه جو بهتر دیگر نکنم ز روی نادانی قربانی عشق او غرورم را شاید که چو بگذرم از او یابم آن گمشده ی شادی و سرورم را آن کس که مرا نشاط و مستی داد آن کس که مرا امید و شادی بود هر جا که نشست بی تأمل گفت « او یک زن ساده لوح عادی بود » می سوزم از این دورویی و نیرنگ یک رنگی کودکانه می خواهم ای مرگ از آن لبان خاموشت یک بوسه ی جاودانه می خواهم رو ٫ پیش زنی ببر غرورت را کو عشق ترا به هیچ نشمارد عشقی که ترا نثار ره کردم در سینه ی دیگری نخواهی یافت در جستجوی تو و نگاه تو دیگر ندود نگاه بی تابم اندیشه ی آن دو چشم رؤیایی هرگز نبرد ز دیدگان خوابم دیگر به هوای لحظه ای دیدار دنبال تو دربدر نمی گردم دنبال تو ای امید بی حاصل دیوانه و بی خبر نمی گردم در ظلمت آن اطاقک خاموش بیچاره و منتظر نمی مانم هر لحظه نظر به در نمی دوزم و آن آه نهان به لب نمی رانم ای زن که دلی پر از صفا داری از مرد وفا مجو ٫ مجو ٫ هرگز او معنی عشق را نمی داند راز دل خود به او مگو هرگزاز بیم و امید عشق رنجورم

این مطلب توسط ×*غریبه*× *نظر*یادت*نره* روز یکشنبه 1390/11/30 در ساعت 01:30 نوشته شد | نظرات()
اگر با دیدن رنگین کمان می ایستی و به زیبایی آن خیره میشوی
اگر بارانی که بر سقف اتاقت میبارد به تو شهد آرامش میچشاند
اگر با پیام غیرمنتظره ای خوشحال و شگفت زده می شوی
اگر به طلوع و غروب آفتاب خورشید بنگری و بخندی
اگر از درد و رنج دیگران ناراحت و پردرد میشوی
بدان که هنوز امیدواری!...
چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدیده و به جاش یک زخم همیشه گی ، رو قلبت هدیه داده زل بزنی به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی حس کنی که هنوز هم دوسش داری
چقدر سخته دلت بخواد سر تو باز به دیواری تکیه بدی که یک بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده
چقدر سخته تو خیالت ساعت ها با هاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی
چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه ها تو خیس کنه اما مجبور بشی بخندی تا نفهمه که هنوز هم دوسش داری
چقدر سخته گل آرزو هاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب بگی گل من باغچه نو مبارک
یک تبسم زیرکانه یک عروسک بچه گانه ویک بازیه کودکانه کافی بود برای عاشق شدنم
و تو این کار را کردی چقدر ساده عاشقت شدم...
مثل قصه کودکانه توشدی برای من شاهزاده ای سوار بر اسب سفید چه قدر ساده
عاشقم کردی و از آن ساده تر رهایم کردی ...
گفتم بمان پری قصه ها که من بی تو میمیرم
خندیدی و گفتی بازی بود
گفتم بازی زیبایی بود بیا بازی کنیم
گفتی من کودک نیستم بزرگ شده ام بازی نمی کنم
گفتم مگر بزرگترهابازی نمی کنند؟
گفتی بازی نه زندگی می کنند
گفتم پس بیا زندگی کنیم مثل بازی
گفتی زندگی بازی نیست
گفتم پس با عشق تو چه کنم؟
گفتی رهایش کن بازی بود زندگی کن
عشق نمی پرسه تو کی هستی؟ فقط میگه : تو مال منی .
عشق نمی پرسه اهل کجایی؟ فقط میگه : توی قلب من زندگی می کنی .
عشق نمی پرسه چه کار می کنی؟ فقط میگه : باعث می شی قلب من
به ضربان بیفته .
عشق نمی پرسه چرا دور هستی؟ فقط میگه : همیشه با منی .
عشق نمی پرسه دوستم داری؟ فقط میگه : دوستت دارم.
بعضى وقتا زندگى تمام حواسشو جمع میكنه تا ببینه تو چى دوست دارى تا درست همون رو ازت بگیره..![]()
![]()
کاش به جای جدایی، مردن بود، چون مردن یک لحظه است و جدایی ذره ذره مردن...![]()
می دونی بازی روزگار چیه ؟ اینکه تو چشم بزاری من قایم شم ، بعد تو بری یکی دیگه رو پیدا کنی...![]()
هوای این روز هایم جان می دهد که برایت جان دهم.![]()
در
دادگاه عشق .......... قسمم قلبم بود و وکیلم دلم و حضار جمعی از عاشقان و
دلسوختگان. قاضی نامم را بلند خوان و گناهم را دوست داشتن اعلام کرد محکوم
شدن به تنهایی و مرگ کنار چوبه دار از من خواستند اخرین خواسته ام را
بگویم گفتم به تو بگویند «دوستت دارم»...![]()
![]()
عجب موجود سخت جانیست دل!![]()
هزار بار تنـگ میشـود،![]()
میشکند،![]()
میسوزد،![]()
میمیرد!![]()
و باز هم می تپـد...![]()
آنکس که می گفت دوستم دارد
عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد
رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه می رفت
صدای خش خش برگها همان اوازی بود
که من گمان می کردم میگوید :
...
تــــــــقدیم بــــــــه تـــــــو ....
دلتنگ شدن ، حس نبودن کسی است که تمام وجودت یکباره تمنای بودنش را می کند....)
هنوز مرا دوست داری؟
هر زمان که بخواهی از کنارت خواهم رفت
تا بفهمی چه باشم چه نباشم ، عاشقم
هر کجا باشم در قلبم خواهی ماند و به عشق تو،
با یاد تو، با عکسهای تو، با مهری که از تو در دلم جا مانده زنده خواهم ماند
تا زمانی که نفس میکشی ، نفس میکشم به عشق نفسهایت
که هر نفس آرامش من است ، هر نفس امیدی برای زندگی عاشقانه ی من است
وقتی نیستی گرچه سخت است سرکردن با اشکهایی که میرزد از چشمانم
اما این عشق تو است که به من شوق اشک ریختن را ،
شوق غم و غصه لحظه های دور از تو بودن ، شوق دلتنگی و انتظار را میدهد
این عشق تو است که به من فرصتی دوباره میدهد
میترسم ، میترسم ، میترسم ! یک سوال در دلم مانده که میترسم از تو بپرسم!
میخواستم بپرسم که :
دلمان را یکی کنیم و بی هیچ پاداشی حراج محبت کنیم که دیر یا زود خاطره ایم ...
باور دارم که زندگی همان را به من می دهد که برای دوستانم آرزومندم ...
هرگاه دلت هوایم را کرد، به آسمان بنگر و ستارگان را ببین که همچون دل من در هوایت
می تپند
وقتی برگ های پاییز رو زیر پات له می کنی یادت باشه روزی بهت نفس هدیه می کردن
عیب جامعه این است که همه می خواهند آدم مهمی باشند و هیچ کس نمی خواهد فرد مفیدی باشد
اگه گریه كنی میگن كم آوردی ، اگه بخندی میگن دیوونست ، اگه دل ببندی تنهات میزارن ، اگه عاشق بشی دلتو میشكنن ، با این حال باید لحظه ای را گریست ، دمی را خندید ، ساعتی را دل بست و عمری عاشقانه زیست ...
این مطلب توسط ×*غریبه*× *نظر*یادت*نره* روز جمعه 1390/09/11 در ساعت 20:19 نوشته شد | نظرات()
Easy is to dream every night |
این مطلب توسط ×*غریبه*× *نظر*یادت*نره* روز جمعه 1390/09/11 در ساعت 20:15 نوشته شد | نظرات()

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد… پسر قدبلند بود،
صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست
احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می
داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. در آن روزها، حتی یک
سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را
یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را
به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با
دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و
چشمان درشت را دوست خواهد داشت. دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و
وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در نوزده سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و
پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که
همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها
حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود
نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت.
به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده
بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که
پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را
کوتاه نکرد. دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه
پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا
کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا
رسیده بود. دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر
پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و
تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج
پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و
داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد. زندگی ادامه داشت.
دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد.
شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می
کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد. ده سال
بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و
در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار
می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت… شبی در باشگاهی، پسر را
مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس
اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر
با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید. زن پنجاه و
پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر
با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو
برابر آن پول و بیست درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد
کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟ پسر برای مدت
طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد. چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج
کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت. مدتی
بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک
ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش،
پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن
را برای من نگهدارید؟ پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد. مرد
هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک
ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره
چیست؟ مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را
از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟ پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟ کاغذ به زمین
افتاد. رویش نوشته شده بود:
معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد .
این مطلب توسط ×*غریبه*× *نظر*یادت*نره* روز جمعه 1390/09/11 در ساعت 20:14 نوشته شد | نظرات()
از بیم و امید عشق رنجورم
آرامش جاودانه می خواهم
بر حسرت دل دگر نیفزایم
آسایش بی کرانه می خواهم
پا بر سر دل نهاده می گویم
بگذشتن از آن ستیزه جو بهتر
دیگر نکنم ز روی نادانی
قربانی عشق او غرورم را
شاید که چو بگذرم از او یابم
آن گمشده ی شادی و سرورم را
آن کس که مرا نشاط و مستی داد
آن کس که مرا امید و شادی بود
هر جا که نشست بی تأمل گفت
« او یک زن ساده لوح عادی بود »
می سوزم از این دورویی و نیرنگ
یک رنگی کودکانه می خواهم
ای مرگ از آن لبان خاموشت
یک بوسه ی جاودانه می خواهم
رو ٫ پیش زنی ببر غرورت را
کو عشق ترا به هیچ نشمارد
عشقی که ترا نثار ره کردم
در سینه ی دیگری نخواهی یافت
در جستجوی تو و نگاه تو
دیگر ندود نگاه بی تابم
اندیشه ی آن دو چشم رؤیایی
هرگز نبرد ز دیدگان خوابم
دیگر به هوای لحظه ای دیدار
دنبال تو دربدر نمی گردم
دنبال تو ای امید بی حاصل
دیوانه و بی خبر نمی گردم
در ظلمت آن اطاقک خاموش
بیچاره و منتظر نمی مانم
هر لحظه نظر به در نمی دوزم
و آن آه نهان به لب نمی رانم
ای زن که دلی پر از صفا داری
از مرد وفا مجو ٫ مجو ٫ هرگز
او معنی عشق را نمی داند
راز دل خود به او مگو هرگز

این مطلب توسط ×*غریبه*× *نظر*یادت*نره* روز جمعه 1390/09/11 در ساعت 20:11 نوشته شد | نظرات()

تو را نگاه می کنم که خفته ای کنار من پس از تمام اضطراب عذاب و انتظار من 
تو را نگاه می کنم که دیدنی ترین تویی و از تو حرف می زنم که گفتنی ترین تویی
من از تو حرف می زنم شب عاشقانه می شود تو را ادامه می دهم همین ترانه می شود
کاش به شهر خوب تو مرا همیشه راه بود راه به تو رسیدنم همین پل نگاه بود
مرا ببر به خواب خود که خسته ام از همه کس که خواب و بیداری من هر دو شکنجه بود و بس
من از تو حرف می زنمشب عاشقانه می شودتو را ادامه می دهم

چه زیباســــ ـ ـ ـــت بخاطر تو زیســــتن وبرای تو مانــــدن 
وچه تـــلخ وغــــم انگیز اســـــت دور از تو بـــــودن
برای تو گریســـــ ـ ـ ــــتن وبه عشـــــق ودنیای تو نرســـــیدن
ای كاش میدانســــــــتی بدون تو وبه دور از دســــــتهای مهربانت
این مطلب توسط ×*غریبه*× *نظر*یادت*نره* روز جمعه 1390/09/11 در ساعت 20:11 نوشته شد | نظرات()
شعرهایم همه تکراری شده اند!
خودت میدانی که
نمیشود به یادت بود و از تو نگفت
تویی که شاه بیت غزلهایم هستی
و رفتنت قافیه ی نبودنت
می بینی...
حتی روزگار هم نبودنت را به رخم میکشد
نمیدانم جقدر باید جاده ها را به هم دوخت
چقدر دلتنگی ها را باید به قاصدک ها سپرد
نمیدانم...
خودت بگو
دنیا که به آخر رسید
خورشید که غروب کرد
باران که تمام شد
این روزها
چرا نمی آیی...؟

انتظار
خیال آمدنت دیشبم به سر می زد
نیامدی كه ببینی دلم چه پر می زد
به خواب رفتم و نیلوفری بر آب شكفت
خیال روی تو نقشی به چشم تر می زد
شراب لعل تو می دیدم و دلم می خواست
هزار وسوسه ام چنگ در جگر می زد
زهی امید كه كامی از آن دهان می جست
زهی خیال كه دستی در آن كمر می زد
دریچه ای به تماشای باغ وا می شد
دلم چو مرغ گرفتار بال و پر می زد
تمام شب به خیال تو رفت و ، می دیدم
كه پشت پرده ی اشكم سپیده سر می زد
منتظرتم عشقم دوستدارم بیا دیگه
توی چشمای تو دیدم
نقش ماه مهربونو
روی لبهای تو خوندم
تا ابد بیشم بمون رو
روی برگا توی بارون
تو فقط بیشم میموندی
واژه ی دوست دارم رو
تو فقط برام میخوندی
حالا بارونم تموم شد
منم و یه حس تنها
حسی که برا دل من
اره بود یه روزی اشنا
دلـــــمـــ ...
هنـــــوز ...
خــیــس خـــورده ی نــگاه توســـــــت ...!!
نـــــازش بـــدار ...!
کـــه نـلــغـــــزد ...
از میـــــان دستــهـــایـــــتــــ ...!!
یکبار خواب دیدن تو را به تمام عمر می ارزد.
پس نگو که رویای دور از دسترس خوش نیست.
قبول ندارم ...
گرچه به ظاهر جسمم خسته است اما دلم دریاییست.
تاب و توانش بیش از اینهاست
دوستت دارم ...
تاوان آن هرچه که باشد ،باشد
دوستت خواهم داشت ...
بیشتر از دیروز
باکی ندارم از هیچ کس و هرکس
که تورا دارم عزیز دل ...
این مطلب توسط ×*غریبه*× *نظر*یادت*نره* روز جمعه 1390/09/11 در ساعت 20:10 نوشته شد | نظرات()
اگر كلمه دوستت دارم قیام علیه بندهای میان من و توست
اگر كلمه دوستت دارم نمایشگر عشق خدایی من نسبت به توست
اگر كلمه دوستت دارم راضی كننده و تسكین دهنده قلبهاست
اگر كلمه دوستت دارم پایان همه جدایی هاست
اگر كلمه دوستت دارم نشانگر اشتیاق راستین من نسبت به توست
اگر كلمه دوستت دارم كلید زندان من و توست
پس با تمام وجود فریاد میزنم

همین که هستی کافیست...!
دور از من...
بدون من...
چه فرقی می کند...
گل که می خری خوب است
برای من نیست
نباشد...
همین که رختمان...
زیر یک آفتاب خشک می شود کافیست
دلخوشم به این حماقت شیرین
هنوز هم می خوانی مرا ... !؟؟

حرف نشنیده ای به هم بزنیم
نو بگوییم و نو بیندیشیم
عادت کهنه را به هم بزنیم
و ز باران کمی بیاموزیم
که بباریم و حرف کم بزنیم
کم بباریم اگر ، ولی همه جا
عالمی را به چهره نم بزنیم
چتر را تا کنیم و خیس شویم
لحظه ای پشت پا به غم بزنیم
سخن از عشق خود به خود زیباست
سخن عاشقانه ای به هم بزنیم
قلم زندگی به دست دل است
زندگی را بیا رقم بزنیم
قطره ها در انتظار توأند
زیر باران بیا قدم بزنیم

این جا هوا خوب است
باران به لحن تو می بارد و از آستین دلم یاد تو می چکد
ابرهای پیوسته تو را به من می رساند
و هر برگ، نامه ای می شود
که از دست نوازش های دور تو
می ریزد
حالا پلکم را می بندم
می خواهم خیس از خاطرات تو شوم
باران حالا تندتر می بارد وگونه هایم از ندیدن های تو خیس

این مطلب توسط ×*غریبه*× *نظر*یادت*نره* روز جمعه 1390/09/11 در ساعت 20:09 نوشته شد | نظرات()

بین منو تو فاصله ست الهی من فدات بشم اندازه ی من بگو کی دوست داره خداییشم
خاطره های بد منم حرفای نا گفته منم اونکه میخواد بمیره از دوری تو فقط منم فقط منم
نکنه که این جدایی ها باعث شه منو خط بزنی بخدا هنوز دوست دارم هنوزم توی قلب منی
بخدا اگه ببینمت یه بار دیگه این بار میگم عاشقتم و عمر منی عمر منی
تا کی باید از غم تو یه گوشه تنها کز کنم تا کی باید گرمی دستاتو فقط تو رویا حس کنم
تا کی باید فاصله ها قلب منو برنجونه تا کی باید فکر جدا شدن میترسونه هرچی میخوام
عشقمو ثابت کنم انگار نمیشه عاشقتم این که دیگه تو چشمم انکار نمیشه

این مطلب توسط ×*غریبه*× *نظر*یادت*نره* روز جمعه 1390/09/11 در ساعت 20:08 نوشته شد | نظرات()


من تو را به کسی هدیه می دهم که از من عاشق تر باشد و از من برای تو مهربان تر
.
من تو را به کسی هدیه می دهم که صدای تو را از دور، در خشم، در مهربانی،
در دلتنگی، در خستگی، در هزار همهمه ی دنیا، یکه و تنها بشناسد.
من تو را به کسی هدیه می دهم که راز معصومیت گل مریم و تمام سخاوت های
عاشقانه این دل معصوم دریایی را بداند؛ و ترنم دلپذیر هر آهنگ، هر نجوای
کوچک، برایش یک خاطره باشد.
او باید از نگاه سبز تو تشخیص بدهد که امروز هوای دلت آفتابی است؛ یا آن
دلی که من برایش می میرم، سرد و بارانی است.
ای.... ،ای بهانه ی زنده بودنم؛ من تو را به کسی هدیه می دهم که قلبش بعد
از هزار بار دیدن تو، باز هم به دیوانگی و بی پروایی اولین نگاه من بتپد.
همان طور عاشق، همان طور مبهوت و مبهم...
تو را با دنیایی حسرت به او خواهم بخشید؛
ولی آیا او از من عاشق تر و از من برای تو مهربان تر است؟آیا او بیشتر از
من برای تو گریسته است؟؟ نه... هرگز...هرگز
ولی، تو در عین ناباوری، او را برگزیدی...
می دانم... من دیر رسیدم...خیلی دیر...خیلی...
یک بار دیگر بگذار بی ادعا اقرار کنم که هر روز دلم برایت تنگ می شود.
روزهایی که تو را نمی بینم، به آرزوهای خفته ام می اندیشم، به فاصله بین
من و تو،...
هر روز به خود می گویم کاش شیشه عمر غرورم را شکسته بودم
کاش به تو می گفتم که عاشقانه دوستت دارم تا ابد
برای تو که میدانم هرگز مرا .............
این مطلب توسط ×*غریبه*× *نظر*یادت*نره* روز جمعه 1390/09/11 در ساعت 20:08 نوشته شد | نظرات()



















